تقدیم به مهربان ترین...

نسخه قابل چاپ

رخشنده خنده سحر از شرق شد پدید
رنگ سیاه شب ز رخ آسمان پرید

وان تیر اخم های شب از چهره زمین
با بوسه های سرخ فلق گشت ناپدید

تا خیمه های تیره شب را برافکند
وانگه به پا کند ز افق چادر سپید

از دامن خیام سحر دست های صبح
گل میخ های کوکب سیمی نمی کشید

وانگه سپید رشته ای از نقره های فام
زین سوی تا به سوی دگر در افق رسید

از سوی تابناک افق می شتافت پیش
یک خیل ابر پاک فروهشته سپید

چونان که موج های کف آلوده بلند
از دوردست سینه دریا شود پدید

نک خور به جایگاه بلند خود ایستاد
وانگه به بال نور به هر سوی پر کشید

هم در کنار لاله وحشی گزید جای
هم سوی سوسن و سمن بوستان چمید

یک بوسه داد و جان و تن شبنمی سترگ
بوسی گرفت و خون به رگ سرخگون دمید

وانگاه تا به دیده نرگس نگاه کرد
برقی ز التهاب شگرفی در آن بدید

زین برق التهاب چشمان پاک او
دانست که از شکفتن یک غنچه شد پدید

همراه بوسه های زر آفتاب صبح
در بوستان سامره این غنچه بشکفید

یک لحظه در سراسر گیتی ز مولدش
هر سنگ و چوب دل شد و از شوق برتپید

یک لمحه جان خسته این روزگار پیر
در بستر زمانه از این مژده آرمید

آزادگی سرود که شد «مهدی» آشکار
نک بندهای بردگی و زور بگسلید

آمد غریو عدل که اینک من آمدم
وین نغمه تا به کاخ ستم پیشگان رسید

لبخند کبر و ناز ستم بارگان ز بیم
چون جغد از خرابه لبهایشان پرید

بر خاربوته های دل هر ستمگری
آن غنچه های تلخ ستم نیز پژمرید

بشکفت چون شکوفه که در بوستان دمد
بر شوره زارقلب ستم دیدگان امید

بازآی ای چو بوی گل از دیده ها نهان
کز رنج انتظار تو پشت فلک خمید

«علی موسوی گرمارودی»

 


©2004-All Rights Reserved