ام ابیها

فداها ابوها، فاطمه امّ ابیها

نسخه قابل چاپ

    پدر، در بستر بیماری است. نه تنها پدر، که پیامبر. و نه تنها این دو، که او را در مقابل «امً ابیها» پسر هم می توان خواند. آری! هستی فاطمه در بستر بیماری است. درد پیامبر، فاطمه را بیش از پدر شکسته. فاطمه، در دل غوغایی دارد.
    پیامبر می خواهد آخرین وصیت ها را گوشزد کند، اما نسبت ناروا می شنود: «إن الرجل لیهجر». ترجیح می دهد خاموش بماند تا بشریت به از دست دادن این فرصت سعادت تا ابد افسوس بخورد. انسیه حورا بعد از شنیدن این جمله چه حالی پیدا می کند؟ فاطمه، در دل غوغایی دارد.
    پدر رفت. فاطمه هم یتیم شد و هم داغدیده فرزند. گرچه از پدر شنید که خیلی زود دوباره یکدیگر را دیدار می کنند، ولی فراق پدر و دختر - پسر و مادر - جانکاه است، حتی اگر کوتاه باشد. فاطمه، در دل غوغایی دارد.
    اما امت عزادار پدر نیست. فاطمه جسد پیامبر را روی زمین می بیند، ولی مردم را نه! چه زود فراموشش کرده اند. همو که تا دیروز، همگی جان نثارش بودند. نفرین به این تظاهر و ریا. نفرین به این ناسپاسی. فاطمه، در دل غوغایی دارد.
    فراموشکاری به همین جا ختم نمی شود. آنها به دنبال تعیین خلیفه اند. کسی یاد ندارد که پیامبر از همان جلسه اول که اعلان دعوت عمومی فرمود، تا همین سال آخر و حجة الوداع، بارها شوهر فاطمه را «خلیفه» معرفی نمود. و فاطمه اکنون علی را هم تنها می بیند. فاطمه در دل، غوغایی دارد.
    ولی نه! کینه ها هنوز پایان نگرفته. فدک را هم از فاطمه می گیرند، حال آن که پیامبر آن را به دخترش - همان مادرش - هدیه کرده بود. آهی که از دل فاطمه در مسجد برآمد، در خود چه داشت که مردم با همان آه به گریه افتادند؟ فاطمه لب به اعتراض هم می گشاید: «پسر ابی قحافه! چگونه است که تو از پدرت ارث می بری ولی من نه؟!» و می شنود: «پیامبران برای خانواده شان ارث نمی گذارند»! کسی نمی پرسد که چرا همسر پیامبر، ارث ها می برد! فاطمه در دل، غوغایی دارد.
    علی بیعت نکرده. به خانه اش حمله می کنند. فاطمه می گوید: «از خدا نمی ترسید؟ چرا مرا با غم پدرم تنها نمی گذارید؟» درِ خانه را به آتش می کشند. فاطمه، برخاسته اعتراض می کند. با نیام شمشیر، به پهلویش می زنند. شیون می کند. دیگر بار، با تازیانه می زنند. او پدر را فریاد می زند. فاطمه در دل، غوغایی دارد.
    ریسمان بر گردن علی است. او را بلند کرده، کشان کشان بیرون می برند. فاطمه یارای دیدن ظلم به عشق را ندارد. این بار نمی نشیند، سد معبر می کند. باز تازیانه می خورد و «بازوبندی کبود» هدیه می گیرد! درِ نیم سوخته را نیز - با خشم و کینه - به پهلوی او می کوبند. دنده ای می شکند. محسن فاطمه، دیگر از شکم مادر بیرون نخواهد آمد. فاطمه در دل، غوغایی دارد.
    از ضرب سیلی نمی نویسم. قلم آنقدر ها هم از چوب نیست که این را بنویسد و خم بر ابرو نیاورد. اما علی و فاطمه آن را چگونه تاب بیاورند؟ با آن احساسات آسمانی... فاطمه در دل، غوغایی دارد.
    فاطمه، پسران و دختران و فضه و اسما را می بیند که می گریند. او طاقت این همه مصیبت را ندارد. او بی قرار علی است. اگر علی روی نیلی را ببیند، آفرینش او را جلودار نیست! فاطمه در خانه نیز، حجاب می پوشد. فاطمه در دل، غوغایی دارد.

    تمام غوغای دل فاطمه در همین جمله مشهود است. او به علی وصیت می کند: «مرا شبانه غسل ده، شبانه کفن کن، شبانه بر من نماز بگزار و شبانه دفن کن و هیچ کس را هم آگاه مکن»
    ... و علی و فرزندان، شبانه به راه می افتند. علی در هنگام غسل فاطمه، به شدت می گرید. می گوید: اکنون زخم پهلویش را دیدم. چگونه جرئت کردند با «پاره تن پیامبر» این چنین کنند؟ بعد از تکفین، فرزندان سر به سینه مادر نهاده، زارزار می گریند. دو دست جسد بیرون آمده و آنها را در آغوش می گیرد. صدای ضجه آسمان بلند می شود. فلک هم طاقت دیدن این صحنه را ندارد.
    فاطمه به پدر پیوست و دوباره در کنار او آرام گرفت. اما علی تنهاست. او پیامبر را، فاطمه را و محسن را از دست داده، مقامش را هم غصب نموده اند، مردم نیز از او روی برگردانده اند. گریه های کودکان از همه جانسوزتر است. وعلی، پس از فاطمه، سنگ صبوری ندارد. تنها هم صحبت علی چاه است. علی فقط در چاه، درد دل می کند و می گرید. علی، در دل غوغایی دارد.

 

 

© کپی رایت 2005 ونداد  - همه حقوق محفوظ است
rlgs@vandad.ir